|
پسر آریایی زیباترین شعر و داستانها
| ||
|
|
![]() تنهایم گذاشت زندگیم تنها شد من ماندمو خاطره ها........! و اما خاطره هایم ...........! آیانظری دارید.....؟ حسادت نکن انکه بعد از رفتن تو به بغل گرفتم کسی نیست زانوی غم است. [ یکشنبه 1391/02/10 ] [ 21:6 ] [ سیروس ]
ایام گل یاس دیدی زده بالای دری پرچم زهرا بی اذن مشو وارد بزم غم زهرا ایام، تعلق به گل یاس گرفته افراشته بنگر همه جا پرچم زهرا بر سینه ی زخمی و شکسته پی تسکین جز اشک محبان نبود مرهم زهرا پیدا نکند لولو و مرجان بهشتی هرکس نشود غرق مگر در یم زهرا خواهی عرق شرم نریزی به قیامت درنوکری اینجا مگذاری کم زهرا کافی است به سنی و مسیحی چو یهودی از چادر خاکی بخورد یک دم زهرا ای رشته ای از چادر بی بی مددی کن گردیم چو سلمان شما محرم زهرا بردار زبانم ببرید و بنویسید
تو میثم تماری و من سیروس زهرا
[ شنبه 1391/01/19 ] [ 19:3 ] [ سیروس ]
عیدتون مبارک دوستای عزیزم ![]() --------------------------------------------------------- --------------------------------------------------------- --------------------------------------------------------- --------------------------------------------------------- --------------------------------------------------------- این خطهای دفترمه اولین روزهای سال 91 هرکی میخواد نظر بده یه یادگاری واسم بنویسه. [ سه شنبه 1391/01/01 ] [ 18:6 ] [ سیروس ]
اینم نقاشی جیجرمه که بهم عیدی داده:
هدیه یه فسقلی دوسداشتنی [ دوشنبه 1390/12/29 ] [ 21:59 ] [ سیروس ]
![]() --------------------------------------------------------- --------------------------------------------------------- --------------------------------------------------------- --------------------------------------------------------- --------------------------------------------------------- --------------------------------------------------------- --------------------------------------------------------- --------------------------------------------------------- --------------------------------------------------------- این خطهای دفترمه واپسین روزهای سال 90 هرکی میخواد نظر بده یه یادگاری واسم بنویسه. [ یکشنبه 1390/12/28 ] [ 19:23 ] [ سیروس ]
سلام به تمام دوستای عزیزم شاید روز عید نباشم که بتونم به همتون عیدو تبریک بگم از همی الان عیدو به همه دوستان عزیزم تبریک میگم وامیدوارم سال خوبی همراه باشادی و تندرستی داشته باشید و واسه همتون ارزوی موفقیت میکنم این دسته گلو هدیه میکنم به همتون هرچند خودتون گل هستید
[ شنبه 1390/12/27 ] [ 15:1 ] [ سیروس ]
تنها بازمانده یک کشتی شکسته به جزیره کوچک خالی از سکنه افتاد. او با
دلی لرزان دعا کرد که خدا نجاتش دهد و اگر چه روزها افق را به دنبال یاری
رسانی از نظر می گذارند، اما کسی نمی آمد. سرانجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها کلبه ای بسازد تا خود را از عوامل زیان بار محافظت کند و داراییهای اندکش را در آن نگه دارد. اما روزی که برای جستجوی غذا بیرون رفته بود، به هنگام برگشتن دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. متاسفانه بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه جیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه درجا خشک اش زد فریاد زد: خدایا چطور راضی شدی با من چنین کاری کنی؟” صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، از نجات دهندگانش پرسید: شما از کجا فهمیدید که من اینجا هستم؟ آنها جواب دادند: ما متوجه علائمی که با دود می دادی شدیم. وقتی که اوضاع خراب می شود، ناامید شدن آسان است. ولی ما نباید دلمان را ببازیم چون حتی در میان درد و رنج دست خدا در کار زندگی مان است. پس به یاد داشته باش، در زندگی اگر کلبه ات سوخت و خاکستر شد، ممکن است دودهای برخاسته از آن علائمی باشد که عظمت و بزرگی خداوند را به کمک می خواند. [ پنجشنبه 1390/12/25 ] [ 12:30 ] [ سیروس ]
چشمهایتان را باز میکنید. متوجه میشوید در بیمارستان هستید. پاها و دستهایتان را بررسی میکنید. خوشحال میشوید که بدنتان را گچ نگرفتهاند و سالم هستید.. دکمه زنگ کنار تخت را فشار میدهید. چند ثانیه بعد پرستار وارد اتاق میشود و سلام میکند. به او میگویید، گوشی موبایلتان را میخواهید. از اینکه به خاطر یک تصادف کوچک در بیمارستان بستری شدهاید و از کارهایتان عقب ماندهاید، عصبانی هستید. پرستار، موبایل را میآورد. دکمه آن را میزنید، اما روشن نمیشود. مطمئن میشوید باتریاش شارژ ندارد. دکمه زنگ را فشار میدهید. پرستار میآید. «ببخشید! من موبایلم شارژ نداره. میشه لطفا یه شارژر براش بیارید»؟ «متاسفم. شارژر این مدل گوشی رو نداریم». «یعنی بین همکاراتون کسی شارژر فیش کوچک نوکیا نداره»؟ «از ۱۰سال پیش، دیگه تولید نمیشه. شرکتهای سازنده موبایل برای یک فیش شارژر جدید به توافق رسیدن که در همه گوشیها مشترکه». «۱۰سال چیه؟ من این گوشی رو هفته پیش خریدم». «شما گوشیتون رو یک هفته پیش از تصادف خریدین؛ قبل از اینکه به کما برید». «کما»؟! باورتان نمیشود که در اسفند۱۳۸۷ به کما رفتهاید و تیرماه ۱۴۱۲ به هوش آمدهاید. مطمئن هستید که نه میتوانید به محل کارتان بازگردید و نه خانهای برایتان باقی مانده است. چون قسط آن را هر ماه میپرداختید و بعد از گذشت این همه سال، حتما بوسیله بانک مصادره شده است. از پرستار خواهش میکنید تا زودتر مرخصتان کند.
ادامه در لینک زیر
«از نظر من شما شرایط لازم برای درک حقیقت رو ندارین». «چی شده؟ چرا؟ من که سالمم»! «شما سالم هستید، ولی بقیه نیستن». «چه اتفاقی افتاده»؟ «چیزی نشده! ولی بیرون از اینجا، هیچکس منتظرتون نیست». چشمهایتان را میبندید. نمیتوانید تصور کنید که همه را از دست دادهاید. حتی خودتان هم پیر شدهاید. اما جرأت نمیکنید خودتان را در آینه ببینید. «خیلی پیر شدم»؟ «مهم اینه که سالمی. مدتی طول میکشه تا دورههای فیزیوتراپی رو انجام بدی».. از پرستار میخواهید تا به شما کمک کند که شناخت بهتری از جامعه جدید پیدا کنید.. «اون بیرون چه تغییرایی کرده»؟ «منظورت چه چیزاییه»؟ «هنوز توی خیابونا ترافیک هست»؟ «نه دیگه. از وقتی طرح ترافیک جدید رو اجرا کردن، مردم ماشین بیرون نمیارن». «طرح جدید چیه»؟ «اگر رانندهای وارد محدوده ممنوعه بشه، خودش رو هم با ماشینش میبرن پارکینگ و تا گلستان سعدی رو از حفظ نشه، آزاد نمیشه». «میدون آزادی هنوز هست»؟ «هست، ولی روش روکش کشیدن». «روکش چیه»؟ «نمای سنگش خراب شده بود، سرامیک کردند». «برج میلاد هنوز هست»؟ «نه! کج شد، افتاد»! «چرا؟ اون رو که محکم ساخته بودن». «محکم بود، ولی نتونست در مقابل ارباس A380 مقاومت کنه». «چی؟!…. هواپیما خورد بهش»؟ «اوهوم»! «چهطور این اتفاق افتاد»؟ «هواپیماش نقص فنی داشت، رفت خورد وسط رستورانگردان برج». «اینکه هواپیمای خوبی بود. مگه میشه اینجوری بشه»؟ «هواپیماش چینی بود. فیلتر کاربراتورش خراب شده بود، بنزین به موتورها نرسید، اون اتفاق افتاد». «چند نفر کشته شدن»؟ «کشته نداد». «مگه میشه؟ توی رستوران گردان کسی نبود»؟ «نه! رستوران ۴سال پیش تعطیل شد».. «چرا»؟ «آشپزخونهاش بهداشتی نبود». «چی میگی؟!… مگه میشه آخه»؟ «این اواخر یه پیمانکار جدید رستوران گردان رو گرفت، زد توی کار فلافل و هاتداگ….». «الان وضعیت تورم چهجوریه»؟ «خودت چی حدس میزنی»؟ «حتما الان بستنی قیفی، ۱۴هزار تومنه». «نه دیگه خیلی اغراق کردی. ۱۲هزار تومنه». «پراید چنده»؟ «پرایدهای قدیمی یا پراید قشقایی»؟ «این دیگه چیه»؟ «بعد از پراید مینیاتور و ماسوله، پراید قشقایی را با ایدهای از نیسان قشقایی ساختن». «همین جدیده، چنده»؟ «۷۰میلیون تومن». «پس ماکسیما چنده»؟ «اگه سالمش گیرت بیاد، حدود ۲ یا ۲ و نیم….». «یعنی ماکیسما اسقاطی شده؟ پس چرا هنوز پراید هست»؟ «آزادراه تهران به شمال هم هنوز تکمیل نشده». «تونل توحید چهطور»؟ «تا قبل از اینکه شهردار بازنشسته بشه، تمومش کردن». «شهردار بازنشسته شد»؟ «آره». «ولی تونل که قرار بود قبل از سال۱۳۹۰ افتتاح بشه». «قحطی سیمان که پیش اومد، همه طرحها خوابید». «چندتا خط مترو اضافه شده»؟ «هیچی! شهردار که رفت، همهجا رو منوریل کشیدن. مترو رو هم تغییر کاربری دادن». «یعنی چی»؟ «از تونلهاش برای انبار خودروهای اسقاطی استفاده کردن». «اتوبوسهای BRT هنوز هست»؟ «نه! منحلش کردن، به جاش درشکه آوردن. از همونایی که شرلوک هلمز سوار میشد». «توی نقشجهان اصفهان دیده بودم از اونا…» «نقشجهان رو هم خراب کردن». «کی خراب کرد»؟ «یه نفر پیدا شد، سند دستش بود، گفت از نوادگان شاهعباسه، یونسکو هم نتونست حرفی بزنه». «ممنونم. باید کلی با خودم کلنجار برم تا همین چیزا رو هم هضم کنم». «یه چیز دیگه رو هم هضم کن، لطفا»! «چیو»؟ «اینکه همه این چیزها رو خالی بستم». «یعنی چی»؟ «با دوست من نامزد شدی، بعد ولش کردی. اون هم خودش را توی آینده دید، اما خیلی زود خرابش کردی. حالا نوبت ما بود تا تو را اذیت کنیم. حقیقت اینه که یک ساعت پیش تصادف کردی، علت بیهوشیات هم خستگی ناشی از کار بود. چیزیت نیست. هزینه بیمارستان را به صندوق بده، برو دنبال زندگیات»! «شما جنایتکارید! من الان میرم با رییس بیمارستان صحبت میکنم». «این ماجرا، ایده شخص رییس بیمارستان بود». «ازش شکایت میکنم»! « نمیتونی. چون دوست صمیمی پدر نامزد جدیدته ». [ چهارشنبه 1390/12/24 ] [ 19:7 ] [ سیروس ]
زیباترین حکمت دوستی، به یاد هم بودن است، نه در کنار هم بودن . .. دوست داشتن بهترین شکل مالکیت و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن است . . . خوب گوش کردن را یاد بگیریم… گاه فرصتها بسیار آهسته در میزنند انتخاب با توست، میتوانی بگوئی: صبح به خیر خدا جان یا بگوئی: خدا به خیر کنه، صبح شده . . زندگی کتابی است پر ماجرا، هیچگاه آن را به خاطر یک ورقش دور نینداز . . . مثل ساحل آرام باش، تا مثل دریا بی قرارت باشند ... . . به کم نور ترین ستاره ها قانع باش، که چشم همه به سوی پر نور ترین ستاره هاست . . . اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد . . . کسی را که امیدوار است هیچگاه نا امید نکن، شاید امید تنها دارائی او باشد . . . شاد بودن تنها انتقامی است که میتوان از دنیا گرفت، پس همیشه شاد باش [ چهارشنبه 1390/12/17 ] [ 16:27 ] [ سیروس ]
زندگي شب آرامی بود
میروم در ایوان، تا بپرسم از خود زندگی یعنی چه؟ مادرم سینی چایی در دست گل لبخندی چید، هدیهاش داد به من خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا لب پاشویه نشست پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد شعر زیبایی خواند و مرا برد، به آرامش زیبای یقین با خودم میگفتم: زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست رود دنیا جاریست زندگی، آبتنی کردن در این رود است وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمدهایم دست ما در کف این رود به دنبال چه میگردد؟ هیچ !!! زندگی، وزن نگاهی است که در خاطرهها میماند شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت زندگی درک همین اکنون است زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است، که نخواهد آمد تو نه در دیروزی، و نه در فردایی ظرف امروز، پر از بودن توست شاید این خنده که امروز، دریغش کردی آخرین فرصت همراهی با، امید است زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک به جا میماند زندگی، سبزترین آیه، در اندیشه برگ زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق زندگی، فهم نفهمیدنهاست زندگی، پنجرهای باز، به دنیای وجود تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست فرصت بازی این پنجره را دریابیم در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم پرده از ساحت دل برگیریم رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند چای مادر، که مرا گرم نمود نان خواهر، که به ماهیها داد زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم زندگی زمزمه پاک حیات ست، میان دو سکوت زندگی، خاطره آمدن و رفتن ماست لحظه آمدن و رفتن ما، تنهایی ست من دلم میخواهد، قدر این خاطره را، دریابیم [ چهارشنبه 1390/12/17 ] [ 16:19 ] [ سیروس ]
|
|
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||